شعر

در این قفس به پنجره باز دلخوشم

حتی به خواب دیدن پرواز دلخوشم

مستی اگر گذر کند از کوچه های شب

یک دم اگر که سر دهد آواز دل خوشم

ناکوک می زنی و صدا بغض می کند

در قحطی ترانه به این ساز دلخوشم

گفتی که این خزان ستمگر نرفتنی ست

گفتم محال نیست به اعجاز دلخوشم

هر قصه می رسد به سرانجام خوب و بد

صد قصه پیش روست به آغاز دلخوشم

گفتی که می روی و به فردا امید نیست

اما دوباره،  باز،  به تو، باز دلخوشم