در یک برنامه ی معرفی کتاب بود كه از شخصیت کوچک داستان میگفت. پسر بچه ای كه زندگی ساده اش پس از 9/11 متحول شد بود. زمانی كه به فرو ریختن برجها در تلویزیون نگاه میکرد و هرگز فکر نمیکرد كه چگونه آینده ی خود و خانواده اش دستخوش این حادثه ی سیاسی قرار خواهد گرفت.
گاهی فکر میکنم چه بی دغدغه به اخبار جهان گوش می دهیم، غافل از اینکه تمامی اتفاقاتی كه گاه و بی گاه می افتند زندگی و آینده ی بسیاری را تحت تاثیر قرار می دهند. این اندیشه همیشه من را یاد آور این جمله ی استالین است؛ مرگ یک نفر تراژدی و مرگ میلیون ها نفر فقط یک آمار است. این به وضوح در اهمیت بخشیدن آدمیان به رویدادها دیده میشود. آنقدر درگیر حادثه میشویم كه قربانیان را به وفور به فراموشی می سپاریم.
منظورم از قربانیان تعداد آماری ی کشته شدگان احتمالی یا زخمی ها نیست بلکه مقصودم پیشتر آنهاییست كه به خاطر حوادث رخداده مجبور به تصمیم دوباره اند، مجبور به مقاومت دوباره. گاه ناگزیرند مسیر رفته را بازگردند و یا حتی بازروند. حوادثی كه نتایج تصمیمات آن هایست كه در جایگاهی نه "بالاتر" بلکه "دیگر" نشسته اند. آنان كه خیلی پیشتر "قربانی" بوده و هستند. قربانی قدرت و آزاده نزیستن.
سالهاست كه زمین هوای تازه می خواهد. گاه می اندیشم كه زمین اعتمادش را به انسان از دست داده. اعتماد لغتی شگفت انگیز است. اعتماد تنها یک کلمه است اما حرف ها برای گفتن دارد. اعتماد یعنی آرامش؛ اعتماد یعنی ایمان؛ اعتماد یعنی باز به شوق آمدن بعد از گریستن. اعتماد یعنی دوباره سخن گفتن. اعتماد یعنی امید.
وقت بچگی ها امیدمان زیاد بود چون اعتمادمان زیاد بود. به هر آنچه كه میدیدیم اعتماد داشتیم. به عشق مادر اعتماد داشتیم. به خندیدن اعتماد داشتیم. به خوشبخت بودن اعتماد داشتیم. به آسمان و ماه اعتماد داشتیم. به درخشش خورشید اعتماد داشتیم. حتی به خدا نیز اعتماد داشتیم. اعتمادمان به ما امید بخشید و امیدمان به ما آرزو داد. آرزو هایی كه در وقت بزرگی حتی جرات فکر کردن به آنها را نداشتیم. می گویند تولد هر کودک نشانه آن است كه خداوند هنوز به انسان امیدوار است. اما من می اندیشم كه با جسارت آرزوها ی هر کودک میتوان امید داشت كه خداوند هنوز قابل اعتماد است.
---------------------------------------------
ترس از متهم شدن همیشه با انسان است. به خصوص وقتی این اتهام از سوی خود باشد. تصمیم گیری نیز از مواقعی است كه متهم شدن بسیار محتمل مینماید. گاه حتی تصمیم گیری را به دیگران میسپاریم تا در صورت شکست انگشت اتهام را بر دیگری بگیریم. بیشتر كه نگاه میکنم باور میکنم كه علت این نیست كه راهها کم است یا گزینه ها محدود است بللکه شاید این جسارت ماست كه محدود است. جسارت دیدن راه، انتخاب آن و غرق شدن در آن. جسارت كه کم شد تصمیم گیری ها کم تر میشود. من جسارت را سرمایه ی انسان میبینم. می گویند پس از شکستهای بسیار پیروزی است. من به آن جور دیگری مینگرم. او كه بیشتر متحمل شکست می شود برای این است كه جسارت بیشتری دارد و جسارت یعنی خود را باورکردن، یعنی ابراز خود کردن و ابراز خود یعنی همان موفقیت.
جسارت مرا یاد آور دوران کودکی است. دورانی كه ترس هنوز معنای زیادی ندارد. دورانی كه آینده همیشه روشن است، عشق پابرجاست.
جسارت حرکت می دهد ، امید می آفریند. امید آرزو میبخشد و اعتماد رشد می یابد و زمانی كه اعتماد به زمین و آسمان بزرگ و بزرگتر میشود، دیگر زندگی برای زیستن است تا ابدیت.
---------------------------------------------
"African American Mourning Stories" از احساسات و ترسهای بردگان سیاه آمریکایی بسیار گفته است. یکی از این قبیل کتابها با نام " The known World by Edward Jones" بخش اصلی داستان را به مرگ اختصاص داده و به معنای مرگ در بین بردگان سیاه آمریکایی پرداخته است.مرگ هسته تعیین کننده است و این نوشته به مرگ با دیدگاهی متفاوت می نگرد كه از سوی بردگان تجربه میشود. برای آنان مرگ تنها مرحله ای بعدی است. برای خیلی هاشان مرگ به منزله ی آزادی است. بیشتر شان حتی به رسیدن به پنجاه سالگی فکر هم نمی کنند. برای اینان مرگ برده دار نیز تنها به معنای بدتر شدن شرایط است. مردان كه اکثرا حتی فکرش را هم نمی کنند. زنان هم می ترسند كه مرگ برده دار موجب جدا شدنشان از خانواده هایشان شود. زن برده اینجا اصلا به رهایی از برده بودن فکر نمیکند بلکه دغدغه اش جدایی از خانواده است. آرزویش با شرایط محدود میشود و شرایط با آرزوهای او.
به هر حال مرگ برای اینان مرحله ی دیگریست و هر کدام آن را همیشه میبینند و خیلی نزدیک انتظارش را میکشند و فقط از چگونگی آن بی خبرند. گویی كه شام خوردن شبشان است. چیزی كه همیشه اتفاق می افتد و باید كه زود بیاید. جای از این کتاب از رویای بردگان مینویسد. رویایی كه اکثرا در خواب میبینند.
"او باز خواب میبیند كه به سمت آزادی در حال دویدن است. او امنیت را حس میکند به وسعت آرامش فرشته ای كه در آغوش خداوند آرام است."
در وصف دختری دیگر می نویسد: "مرگ برای او به مانند یک دوست مهربان است. زیبا و سرزنده به مانند گلهای روی قبر دوستش. بودنی دوباره و زیستنی تازه. مرگ به مانند بهار برایش ارمغان شکوفه هاست نه گلهای سنگ قبر. "
مرگ به خودی خود برای همگان است ولی مرگ برای اینان ارمغان رهایی است. رهایی از تمامی نفهمیدن "ها"، درک نکردن "ها" و ذره بودن "ها".
---------------------------------------------
فیلم "نیمه پنهان" هرگز از ذهنم پاک نمی شود. به نظرم می آید كه این فیلم یکی از تنها فیلمنامه هاییست كه به بحث غم انگیز قضاوت، بسیار زیبا و بی پروا پرداخته است. می گویم غم انگیز چون بسیار با ذهن و فکر آدمیت عجین شده است. قضاوت به یک فیلتر مبدل گشته است، فیلتری كه تمامی افکار، عواطف، سخنان، عقاید و تصمیم هایمان را از خود عبور میدهد. گاهی نیز آنچنان جایگاهش مستحکم شده است كه باورهایمان را به چالش میکشد. "نیمه پنهان" قضاوت را در تغییر سرنوشت افراد به زیبایی کنکاش میکند و ذهن را به خود می آورد. نوعی از کل به جز رسیدن و در عین حال از جز به کل رسیدن است.
---------------------------------------------
به چشمهای انسانها كه مینگرم درد سالیان را در پشت آنها میبینم. دردی عمیق شده، باور شده، یک درد عادت شده و به ثمر نشسته. دردی كه برخاسته از یک پشت سر گذاشتن است، برخاسته از یک فهمیدن ثبت شده، ثبت شده در قلب و روح زمان و هک شده بر پیکر فرد. دردها انباشته بر هم؛ میشوند دنیای آدمیان. دنیایشان بزرگ میشود دردهاشان بزرگتر. اما دنیای بیرون، همان دنیا كه جور دیگر وصفش میکنند، همان دنیا كه میگویند مال ما نیست بلکه متعلق به خود "دنیا" است، همان دنیا كه باز هم دنیای خارج است، همان كه "یکی" است؛ آن دنیا کوچک و کوچکتر میشود. اما جمع دنیای من و تو و ما و همه آنها كه میبینیم و نمیبینم، آنها كه بودند و اکنون نیستند یا اصلا نبوده اند، دنیا نیست. دنیا هم جمع همه ی اینها نیست. کلا هر دنیایی بینهایت است و آخر ندارد. یک فرد یک دنیاست و دنیا هم كه فرد است و دنیاها. این كه فرد بزرگتر است یا دنیا، دنیا بزرگتر است یا دنیاها، یا ذاتا دنیای دنیاها یا افراد خیلی مهم نیست مهمتر از آن این است كه تمامی این فرد"ها " هست و هست و هست، تمامی این دنیا"ها" هست و هست و هست تا زمانی كه آخر ندارد. آخر نداشتن یعنی اول نداشتن. یعنی بودم، هستم، خواهم بود.
تا زمانی كه خداوند برای رقصیدن با فرزندانش به روی زمین می آید من به تغییر امیدوارم.